modati ro k inja hastam nakhaham nevesht.akhe system type farc nadare va man azyat misham bara neveshtan.vali rooye face book hastam.har kas k doost dasht bege k adrese rooye face bookam ro barash khosoosi bezaram
دل نوشته
modati ro k inja hastam nakhaham nevesht.akhe system type farc nadare va man azyat misham bara neveshtan.vali rooye face book hastam.har kas k doost dasht bege k adrese rooye face bookam ro barash khosoosi bezaram
این مدت خیلی اتفاق ها افتاد.اون خوابو یادتون هست که قبل از رفتن به جنوب دیدم؟! یه جورایی اونجا تعبیر شد: تنها خاله ی مادر که بزرگ فامیل هم بودش درست روز عاشورا پر کشید و رفت و خواه و ناخواه پای من به اون خونه ی قدیمی وا شد ولی از اونجاییکه دایی از حساسیت من به اون خونه ، باخبر بود، مانع رفتنم شد و سهم من از اون حیاط و حوض و... ایستادن پشت در شد.
برای تعطیلات عید رفتم تایلند که تو پست بعدی از اونجا براتون خواهم نوشت
مادر شوهر یکماهی به مکه رفته و نفس راحتی خواهم کشید در نبودش.
عشق دیرین بعد از عمری ب یادم افتاد ه است و میگوید دلش برایم تنگ شده عجیب و خودش هم نمیداند که چرا؟
کار او عوض شد و از این به بعد تنهایی هایم گر چه به ظاهر، کمتر خواهد شد
یکی از دوستان دوران دانشجویی ام برای اولین بار از جنوب به خانه ام آمد و چند روزی میهمانم بود ولی بچه ی نوپایش پدرم را درآورد
ادامه دارد...
دیشب خواب دیدم دارم یه تنگه پر از ماهی های قرمز کوچولو رو میریزم تو حوض خونه ی قدیمی مادربزرگم!نمیدونم تعبیرش چیه؟ ولی خیلی دلم هوای اون خونه قدیمی رو کرده...
۴ ساله پیش همچین روزایی پدربزرگ جمع ما رو ترک کرد و من هنوز رفتنشو باور نکردم.هنوزم فکر میکنم هست..
جالبیش به اینه که یه یه تومنی تو جیبه من و او به زور یافت میشود ولی با "وی ای پی" عازم هستیم.خودان کلی به خودمان میخندیم.
رییییییییییییییییییییییینگ
رییییییییییییییییییییییینگ!!
نمیدانم این روزها چرا اینقدر این موبایل هی صدا میدهد و هی اعصاب درب و داغان مرا خرابتر میکند.
الو! جانم!
--شما فلانی هستید؟ (بدون سلام و احوالپرسی البته!)
بله خودم هستم.بفرمایید.شما؟
--من همسر پسرداییه شما هستم!(چند ماهی میشود عقد نموده اند و من هنوز ندیدمشان ایشان را.فقط میدانم که دانشجوی فوق لیسانس هستند و آشناییشان در محل کار بوده)
اااااااااااه!! خیلی خوشحالم دارم صداتونو میشنوم! خوبید شما؟ تبریک میگم!
--زنگ زدم بگم پاتو از زندگیه من بکش بیرون!! (با لحنی خیلی بی ادبانه)
چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-- نذار زندگیتو از هم بپاشونم زنیکه ی عوضی!( نمیدونم چه جای سالمی تو زندگی من دیده که میخواد از هم بپاشوندش!؟)
فکر میکنم اشتباهی شده! سوء تفاهم براتون پیش اومده!
--چه سوء تفاهمی!تو به چه حقی به خودت اجازه دادی با شوهر من ارتباط برقرار کنی ؟ اس ام اساتو دیدم خودم.شماره تو ،تو گوشی شوهر من چیکار میکنه؟
خوب ما فامیلیم!! من حساسیت شما رو به عنوان یه زن درک میکنم عزیزم ولی من ازدواج کردما! چه دلیلی داره...؟ هر کس دیگه ای جای شما با من اینجوری صحبت کرده بود بد باش تا میکردم! شما تازه عروسه این خونواده دید و احترامتون واجبه! اصلا بین فامیل ما از این حرف و حدیثا نیست!
--بــــــــــــــــــــــرو!! آبروتو میبرم!
مثه اینکه ادب و احترام حالیت نیستا!! بیشعور عوضی!! اونیکه باید جواب پس بده تویی نه من! به خاطر اهانتی که به من کردی.نه فقط به من که به خونواده ی من! با بد کسی درافتادی!چنان آتیشی بسوزونم اون سرش نا پیدا!
بعدم تلو قطع کردم و بلافاصله به پسر داییه گرام زنگیدم...
سلام.دسته شما درد نکنه دیگه!! ۲۰ ساله با هم فامیلیم رومون تو روی هم وا نشده حالا زن جنابعالی زنگ زده که چی..؟ این دری وریا چیه باره من کرده؟!
-- ای بــــــــــــابـــــــــــــــا!! آخرش کاره خودشو کرد؟ بهش گفتم تل نزنی یه وقتا!! اینجوری نمیشه.باید آدمش کنم!تو ببخش! من معذرت میخوام! منه احمقه نفهم اس ام اسای اونوقتارو هنوز تو گوشیم نگه داشتم.دلم نمیومد هیچ وقت پاکشون کنم،گوشیمو جا میذارم خونه ی مادرخانومم، اینم برمیداره حسابی وارسی میکنه! حالا ی گفت؟ بد که حرف نزد؟
چی بگم والا؟ کم مونده بود مهر ج ن د گ ی هم به ما بزنند خانم!
-- درستش میکنم!بذار برگردم یه راست میبرمش دفترخونه، اصلا به چه حقی به گوشیه من دست زده! ( پسر داییه ما در عسلویه شاغل است)
م
۰۰۰میبینید روزگارم را؟! روزگاری این پسرداییه ما عاشق و شیدایه ما شده بود.دوران دانشجویی.هر دو در یک دانشگاه بودیم تا اینکه دو ترم بعد از ورود من او فارغ شد. من نیز میخواستمش؟ نمیدانم! کاش همورا می خواستم شاید این بدبختی ها را دیگر نداشتم.
به عروسیم نیامد.بعد از ازدواجم جواب سلامم را هم نمیداد و سعیش بر این بود تا میتواند مرا نبیند.تا اینکه ماجرای جداییه من و آن اتفاقات پیش آمد و بار دیگر از من خواست که به ازدواج با او فکر کنم.به یک زندگی آرام..داشتم کم کمک راضی میشدم که نمیدانم چرا یکهو دلم را زد و دلم عجیییییییییییب برای "او" تنگ شد. نمیتوانستم کسه دیگری را به جای "او" تصور کنم که کاش توانسته بودم و حال گرفتار این منجلاب نبودم. شاید اگر بیشتر جسارت میافتم موفق میشدم ولی حیف..
آری باز هم زنگی دیگر و باز هم تکراره این سوال در ذهن مشوش من : "راهی که رفته ام درست بوده یا ...؟"
رینگگگگ!
رینگگگگگگگگگ!
...یکی از صمیمی ترین دوستان دوره ی دانشجویی ،بعد از چندین سال...تل زده بود مرا برای عروسی اش دعوت کند برای عید قربان، باز هم به معرفتش!
- چه میکنی دختر؟
من: زندگی
ـبچه مچه نداری؟
نه.
-چرااااا؟
خیر سرمان جلوگیری مینماییم فعلا!
ـدیوانه ای دختر؟ یه نگاهی به سن و سالتون بندازید!!
چه کنم ،فعلا یه بچه بدعنق دارم که دارم اونو بزرگ میکنم (خطاب به او)
ـسر کار نمیری؟
میرفتم ولی دیگر نه.
ـدرست چی شد؟
انصراف دادم.
-چیییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟کی؟ چرااااااااا؟شوخی میکنی؟
نه.کاملا جدی ام..خیلی وقت است که دیگر حس شوخی کردن ندارم! شرح روزگارم حدیث مفصلی است..حس گفتنش را هم ندارم.یک ترم بعد از فارغ التحصیلی شما من نیز انصراف دادم...
ـچت شده؟ اصلا تو خوبی؟ چه قدر عوض شدی؟!
ای بابا! بیخیال...
هر از گاهی چیزهایی اینچنین باعث میشوند پشیمان شوم از راهی که رفته ام. نمیدانم راهی که رفته ام درست بوده یا نه؟ کاش زمان به عقب باز میگشت.کاش....